داستان کوتاه

۲۰مرداد ۱۳۹۵

افسانه‌ها هرگز نمی‌میرند. این جمله بسیار به واقعیت نزدیک است. در واقع افسانه‌ها شاید به مرور زمان  رنگ ببازند، اما باز هم جایی برای خود دارند. افسانه‌ی عمارت مرموز وینچستر، از این جمله است. داستان نفرینی که گریبانگیر یک خانواده شده و به ساخت یکی از عجیب‌ترین بناهای دنیا ختم شد. مقصدمان در این بخش از گردشگری وحشت، این […]

۰۲شهریور ۱۳۹۳

برای اینکه بهتر بتونم فرق بین مهندس و برنامه نویس رو توضیح بدم اجازه بدین این ماجرا رو براتون تعریف کنم…!! یک مهندس و یک برنامه‌ نویس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.   مهندس رو به برنامه‌ نویس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟   برنامه‌ نویس که می‌خواست استراحت کند محترمانه […]

۰۱اردیبهشت ۱۳۹۳

کودکی ۱۰ ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جدا بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در […]

۰۱اردیبهشت ۱۳۹۳

داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع  پیر افریقایی وجود دارد که به موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به افریقا می روند به هیجان آمد.   او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه […]

۰۴مرداد ۱۳۹۲

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت وآنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.مرد حیران مانده بود که چکار […]

۰۴مرداد ۱۳۹۲

توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست، همراه همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بود که متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است.هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین […]

۰۴مرداد ۱۳۹۲

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.به آنها گفت:  من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟زن گفت:  نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.آنها گفتند:  پس […]

۰۴مرداد ۱۳۹۲

باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت:” به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم.”شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده […]

۰۴مرداد ۱۳۹۲

 یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، در حال نواختن ویولن بوداو در مدت ۴۵ دقیقه، شش قطعه از باخ را نواختدر این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند که بیشتر آنها در حال رفتن به سر کارشان بودندکمی به عکس العملهای آنها دقت کنیدیک مرد میانسال، متوجه […]